۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید . . .

همیشه تو داستانها، دیو ها موجوداتی هستن که علیرغم قیافه زشت و کریه، دلشون مثل دریا، صاف و پاکه. اگه کاری میکنن، به اجبار اسمشونه نه به اصرار دلشون. 
دیوها تو خلوتشون به خاطر تنهاییشون اشک میریزن و از اینکه کسی نمیتونه مهربونیشون رو ببینه غصه میخورن.
ولی معمولا فرشته ها بدجنسن. یعنی میرن پشت ظاهر فریبنده ای که دارن و با طینت بدی که دارن، هر بلایی دلشون میخواد سر بقیه میارن.
در مورد دیو ها خیلی حرف زده شده. معمولا هم تکلیفشون مشخصه. بد طینت نیستن، یا به اجبار روزگار دیو شدن، یا کلن دیو به دنیا اومدن. یا شاید طلسم شدن. ولی همیشه دلشون صاف بوده.
ولی فرشته ها...، معروفترینشون که به خاطر سرپیچی از دستور آفرینندش، طرد شد و شد دشمن خدا !
حالا با این همه که گفتم، فقط داشتم فکر میکردم اونی یه روز گفت: دیو چو بیرون رود، فرشته درآید، خیلی هم بی ربط نگفت.
شهر ما یه دیو داشت.
یه دیو که با اون هیکل گندش جلوی همه وا میستاد و نمیذاشت بلایی سر شهرمون بیاد.
چون گنده بود، کسی جرات نداشت حرفی بهش بزنه.
ولی خوب مثل همه دیو ها، مهربونیش کار دستش داد.
افتاد تو دام عشق. عشق به مردمش. عشق به شهرش. و دست آخر همین عشق همه چیز رو خراب کرد. درست مثل قصه ها.
از اون طرف، یه فرشته بود که چون سفید بود و بال داشت، تونست مردم رو گول بزنه که آهای مردم، این دیو شما زشته، ولی من، ببینید چه قیافه مهربونی دارم...
به مردم قول داد که اگه بیاد به جای دیو بشه رییس شهر، چون فرشته است و بلده، میتونه خیلی کارا واسه مردم بکنه.
مردم هم که تا حالا فرشته رییس نشده بود براشون، گفتن خوب، اون که گنده بود و بد ریخت، این همه کار کرد برامون، پس این که قیافش بد هم نیست، خیلی بهتر کار میکنه . . . 
این شد که دیو شهر ما رفت و فرشته اومد به شهر ما.
فرشته اولین کاری که کرد این بود که بالهاشو باز کرد و گذاشت کنار و بجاش رفت یه تیغ گرفت دستش و افتاد به جون مردم.
مردم گفتن حتما داره آدم بدا رو میکشه. چون فرشته که اشتباه نمیکنه.
خلاصه، فرشته کشت و کشت. بعدش کشت و خورد و بعد از اون، کشت و برد.
الان دیگه مردم فهمیدن که فرشته ها خیلی بد جنسن و دیو ها مهربون.
الان دیگه مردم شهر ما دلشون برای دیوشون تنگ شده که بیاد ازشون مراقبت کنه.
ولی حیف که فرشته، کلی زاد و ولد کرده و الان فرشته ها مثل مگس، همه جا هستن و هر کی یه کم بخواد بفهمه رو با اون تیغی که دارن، میکشنش.
مردم شهر ما فهمیدن که دیو ، هر چند زشت، دل مهربونش هست که به درد مردم میخوره.
و فرشته هر چند زیبا، دل بد جنسش هست که زندگی مردم رو خراب میکنه.

و امروز باز مردم میخونن، «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید» . . . .